دی زن
شعر باید شیپور باشد نه لالایی
از خاطراتم که میگویم : "نه پریشانم و نه ذکرمی نه میخوانمت برای مبادایی که میخواستمت به آن روز " گر میگیرد از یائسگی این حس در نطفه مرده و یادش می آید که دخترش روزگاری چه میکرد زلفش با باد و چه میکند باد با زندگی اش امروز گر میگیرد همچنان که دستهایش را بر سرم میکشد دستهای عشق که دیگرم هیچ گر میگیرد و امیدوار است به قرصهایی که تاوان است تاوان دستهایی که منتظر جوانه هاست... گر میگیرد... خوابمان میگیردتان و رخصت میدهید بکارت وجدانمان را به قفس حادثتان خوابمان که بپرد ماییم و توبه ای که رویا بوده پایتان به خوابمان مبارک است ولی بگذارید به غسل گذشته پاک بمانیم اگر به اقیانوس بسته بودی و اگر به هزار دشت بکر از نبود خزان اگر از صحاری تمام قصه های تب دار هیچ نبودی جز پژواک صدایی ز کوهی اگر از جاودانه ها بودی و دور از دست هزار بار غمم نبود که پرنده ای بلند پرواز دیگر خسته ام و خسته شو از پرواز بامم بی صبر توست... حالی را که به نبودت محول شد به هفت سین بی تو نور آینه چه بی رحمانه میشکند درها را پشت پرده ها نگاه دارید اینجا نه گوشی و نه چشمی اینجا نه قلبی آنقدر که ترسیده از چشمهای پس پرده... و ایجا منی با تاریکی ناجی... و چشمانی که زیاد می بینند می دانم مقصر منم... اگر احساست مصلوب هشت سال است،مادر اگر دیده ات نگران دستهای پس پرده هاست،پدر مقصر همین من است *** می خواهم به همین اتاق بمانم به همین تاریکی بی روزنه و تا صدایم نزدند بیرون نروم می خواهم این دَردْشراب هشت ساله را به دُرد بنوشم... و هفتی به هشت پر کنم می خواهم به فاصله ندیدن ها به عشقبازی باد و روسری ام می خواهم به نبود پرده ها بیندیشم می خواهم دستهایم خالی گناه شود به توبه ی هر روزه میخواهم از یاد ببرم بَدیم را می خواهم دوستتان داشته باشم... *** میدانم مجنونم لطفا به رویم نیاورید.... و هر طرف هم که از دیده می گذرد محکوم سه نقطه است... شهرداری هم به لطف خدا خیابان است که یک طرفه کند -و قلب تو را ـ نام تمام شهدا را که می شمارم به کوچه ای می رسم بی نام و خانه ی تو آنجاست به یقین... مفقود که نشده ای اگرچه گم نامی... نامی به نام درد ها میزدی و حالا نه! در نیمه ی این راههای گم شده و بی معنی صادق به من می بدی و حالا نه! من به احساس دلت خوش بودم نه به این چوب عقل حالا نه! یادمان بود که خاطر نرود عشق ز ما تو مرا سخت مدارا کنی که حالا نه! از لا به لای این کمینه خاطره ام پیدا شوی به یک شبی و ولی حالا نه! یادت بماند آن همه رسوایی نغز؟ من را دوباره حل معما کنی و حالا نه! در کنار مزار خاطره ام اشک را می کشم که حالا نه! اشک نفرین مرا می داند و من دل زده از "حالا نه"! من به نفرین آن "نه" خوش بودم میزنی ریشخند که حالا نه؟؟؟ به سان همان ماه سی روزه ی چار هفته ای زمستان تورا زیاد دارد... بمانی مثل همان دو روز حساب نمیشوی... به سراغم با چشمان بسته بیا مهمانی پولک و ستاره دارم برایت چشمانت را ببند تا ستاره ستاره بماند با چشمان باز اگر می آیی با خودت سنگر بیاور مهمانی دل مهمانی من... بمانی خاکی می شوی- میل خودت است - باد از سر کویرم مگذران هر قدر هم طوفان کنی خاک کویر باقیست... بیا و از زنگارها بیرون شو... ماندن بی فایدست... گفته بودی نه! - از بالا گفته بودی :خاطره ات خاکیست ـ با کویر شوخی نکن!!!
| Design By : Night Skin |


